💝مشاوره خانواده بهشتی 💝

#آبروی
Channel
Logo of the Telegram channel 💝مشاوره خانواده بهشتی 💝
@hamsardarryPromote
4.44K
subscribers
14.8K
photos
1.25K
videos
9.94K
links
✨﷽✨ ✍آشنایی با مسائل زناشویی در اسلام ویژه متاهلین و مجردین ✍️هدف ما آرامش و ثبات زن وشوهرها در زندگی مشترک و انتخاب شایسته مجردهاست😊 💑 @hamsardarry ✍نوبت مشاوره *تبلیغات @hamsardarry #کپی_مطالب ‼️
#رمان_مذهبی_سجاده_صبر
#قسمت_شصت_و_پنجم

یاد اتاق خانم فدایی زاده افتاد، احساس کرد تمام بدنش از عرق خیس شده، احساس چندش آوری داشت از تصور
وقتی شیدا که رو اونجور مغرور و از خود راضی پشت میز رئیس میدید و خودش که مثل یک کارمند مفلوک بدبخت
جلوش ایستاده بود. چقدر دلش میخواست همون لحظه برگه #استعفاشو پرت کنه تو صورت شیدا و بگه برو به درک
.... اما نمیشد، کاری که براش این همه زحمت کشیده بود رو نمی تونست به همین راحتی ول کنه و بره، اون هم حالا
که تلاشهای چندین سالش داشت جواب میداد، تازه اگر هم این کار رو میکرد، دیگه میخواست چه کاری پیدا کنه، از
چه راهی پول در بیاره، مگه به همین راحتی میتونست با همین #حقوق و #مزایایی که اینجا میگیره جای دیگه ای کار
پیدا کنه، پس باید چیکار میکرد، بین #درخواست_شیدا و #کارش کدوم رو باید #انتخاب میکرد؟ یک لحظه به ذهنش
اومد چی میشد که شیدا رو دوباره صیغه کنه، مگه خود شیدا اینجوری نمی خواست؟ مگه فاطمه بهش اجازه نداده بود
از راه حلال هر کاری که میخواست بکنه، مگه یک بار دیگه این کار رو نکرده بود، خوب این بارم روش، شیدا هم که
قول داده بود هیچ کس چیزی نفهمه، پس چه #مانعی میتونست وجود داشته باشه؟
توی همین #افکار بود که موبایلش زنگ زد، بی حوصله گوشی رو برداشت و گفت: بله.
#صدای_شاد و #پر_انرژی_فاطمه بود که از اون ور خط می اومد: #سلام_آقا، #خسته_نباشی. #کجایی؟ #دیر_کردی؟
-سلام، تو راهم دارم میام.
-زودتر بیا که #بدون_تو_ناهار_نمیچسبه، داری میای اگه سختت نیست، ماستم بخر.
-باشه، امر دیگه ای نیست؟
- #عرضی_نیست_قربان، تا اینجا میای #مراقب_خودت_باش
بعد هم #خیلی_شیرین_خندید و #خداحافظی_کرد.
با قطع شدن تلفن فاطمه چراغ هم سبز شد، سهیل با خودش #فکر کرد، #فاطمه_کجا و #شیدا_کجا، با #یادآوری_فاطمه
دلش یک جوری شد، حسی به اسم عذاب وجدان. چیزی که مطمئن بود این بود که از #شیدا_متنفره، چراشم
میدونست، #دختری که ۲حاضر بود به خاطر به دست آوردن #یک_مرد حتی #آبروی خودش رو بر باد بده چه جذابیتی
می تونه داشته باشه، #ذات_یک_زن #خواستن_نیست، #خواسته_شدنه و زنی که به #زور_بخواد #خواسته_بشه، #هیچ_جذابیتی
برای سهیل نداشت. اما الان موقعیتی نیست که بخواد با احساسش تصمیم بگیره، قرار نبود عاشق شیدا باشه، قرار بود
فقط ...
با خودش فکر کرد فقط چی؟ سهیل قراره چی باشه؟ یک غلام حلقه به گوش برای فرمایشات شیدا؟ قرار بود توی
زندگی شیدا چی باشه؟ همسرش؟!!! .... نه، قطعا اینو نمی خواست، اون فقط همسر یک نفر بود... زمانی شیدا رو به
خاطر یک هوس در آغوش گرفته بود، اما حالا هیچ دلیلی وجود نداشت، نه اون هوس، نه عشق ... اما منفعتش چی؟
به خاطر منفعتش می تونست همچین کاری کنه؟ یک بار به خاطر هوسش این کار رو کرد، حالا چرا به خاطر

ادامه دارد....


@hamsardarry 💕💕💕
#رمان_مذهبی_سجاده_صبر
#قسمت_پنجاه_و_یکم

-باز شدنی نیست.
-گره کورم که باشه من #بازش میکنم،یه کاری نکن که همین #وسط_پارک بپرم و #بغلت کنم، #آبروی جفتمون میره ها؟
فاطمه چپ چپ نگاهی به سهیل که داشت خیلی جدی به رو به رو نگاه میکرد انداخت و با ترس خودش رو کنارتر
کشید که دست سهیل بهش نرسه.
سهیل که از درون داشت از #خنده میترکید اما میخواست #جدی باشه گفت:
-مثلا فکر کردی اون ور تر بری #دستم_بهت_نمیرسه؟ به من میگن بابا دست دراز

-سهیل اینجا #وسط_پارکه #مسخره_بازی رو بذار کنار
سهیل برگشت و توی #چشمای فاطمه نگاه کرد و گفت: #زن_شرعیمی، اشکالی داره #بغلت کنم؟
فاطمه با شنیدن کلمه #زن_شرعی دوباره یاد فدایی زاده افتاد، با خودش گفت احتمالا اونم زن شرعیت بوده ...
کلافه از جاش بلند شد و بدون توجه به سهیل به سمت ریحانه رفت و شروع کرد به تاب دادن ریحانه و با یادآوری
اون خاطرات دائم با خودش کلنجار میرفت.
انقدر حرصش گرفته بود که حواسش نبود داره ریحانه رو خیلی تند تاب میده که #جیغ ریحانه اونو به خودش آورد،
نگاه که کرد دید ریحانه با صورت روی زمین افتاده و داره #جیغ میزنه، دست و پاش رو گم کرده بود، فورا به سمتش
رفت و بغلش کرد:
-وای! مامان جون، چی شد؟ کجات درد میکنه؟ هان؟ حرف بزن
اما فقط صدای #جیغ ریحانه بلند بود، نمی دونست چیکار کنه، همین جور دائم به دست و پای ریحانه دست میکشید و
تکرار میکرد: کجات درد میکنه؟ چیزی نشد که، یواش خوردی زمین.
در همین حال #دستی_مردونه #ریحانه رو از #بغلش کشید بیرون، سهیل بود که با اخم گفت: ولش کن، باید ببریمش
بیمارستان. بعدم بدون توجه به #جیغهای ریحانه سریع بلندش کردو به سمت خونه حرکت کرد، فاطمه هم پشت
سرش بود و برای اینکه بهش برسه، میدوید.
-چیزیش نشده که، برای چی بیمارستان؟ فقط از تاب افتاده
-اگه خودتم میدیدی این بچه بدبختو چه جوری تاب میدادی اون وقت نمی گفتی چیزیش نشده.

ادامه دارد...


@hamsardarry 💕💕💕