آرام جان! ترا قسم به نجابت صبح و حرمت باران قدمی بردار و چون ستارگان جنگل سبز برهنه تر از نسیم به من برگرد تا از شراب شعر و دریای خروشان چشمهایت بی ابهام و قریب یک نفس جرعه ای بنوشم و چون ماهیگیری در پی توشه به موج و رنگین کمان شاعرانه ی آغوشت رقصان بیاویزم
به این باور رسیده ام که چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاری اش سرجایش . حفره های زندگی ات همیشگی هستند .. تو باید در اطرافش رشد کنی، مثل ریشه های درخت که از اطراف سیمان بیرون می زنند . باید خودت را از لای شیارها بیرون بکشی ..
آیا با زخم هم میشود رقصید؟ بله، میشود. من با زخم رقصیدهام، حتی خونچکان رقصیدهام. امشب هم با زخم خواهم رقصید، با زخمی به نام رفیق، و او به رقص من خواهد خندید، چنان که با نفسش خاکهای سرد گرم شوند، چنان که با نگاهش تیرگی گورها روشن شوند، چنان که با صدایش مرگ - حتی برای ساعتی - پس بنشیند. من با زخم هم میتوانم برقصم. و اصلأ چارهام برای هر زخمی رقصیدن است. با من برقص!