من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم،
اما سرانجام فراموش میکردم.
و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد،
آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم،
برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را
برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد،
غافل از اینکه علت رفتارم سادهتر از این حرفها بود:
من حتی نامش را فراموش کرده بودم...
📚 سقوط
✍ آلبرکامو