کارگر زندانی، زندانی سیاسی آزاد باید گرد

#رهایی
Channel
Politics
News and Media
Social Networks
Prohibited Content
Persian
Logo of the Telegram channel کارگر زندانی، زندانی سیاسی آزاد باید گرد
@behnimaPromote
1.56K
subscribers
18.1K
photos
18.1K
videos
18.4K
links
https://t.center/behnima ارتباط با ادمین @BEH_Naam23
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴 رویای شریف رهایی از گوشه‌ی خیابانی در سنندج

به صحبت‌های این معلم اخراجی سنندجی خوب گوش کنیم. این فرد که هیچ‌کس او را نمی‌شناسد جهانگیر هاشمی است. یک معلم اخراجی که روز گذشته، سه‌شنبه ۲۶ دی در تجمع بازنشستگان کشوری در مقابل صندوق بازنشستگی استان کردستان برای همراهان و همسنگرانش حرف می‌زند. همین پنج دقیقه صحبت‌های این پیرمرد گمنام سنندجی به کل تولید محتوای تمام رهبران و فعالانی که بنا بود و ظاهرا هنوز هم هست که ما را از خارج از کشور نجات دهند می‌ارزد. به سخنرانی‌های رضا پهلوی و مصاحبه‌های مسیح علی‌نژاد، به ویدئوهای روزانه‌ی شاهین نجفی و استوری‌های علی کریمی و بیانات بقیه‌ی لات و لوت‌های مقیم ساحل امن گوش کنید و بعد باز دوباره حرف‌های جهانگیر هاشمی را بشنوید. آن کسی که از گوشه‌ی خیابانی در سنندج، بدون حضور میکروفون‌ها و دوربین‌های ایران‌اینترنشنال و من‌وتو و بی‌بی‌سی از چیزهایی می‌گوید که تمام آن دم و دستگاه مبتذل و پوچ هرگز به شما و ما نخواهند گفت.

#آزادی_برابری
#رهایی
#آلترناتیو_ما_شوراست
#اعتصابات_سراسری
#مرگبرسپاهی_ملاساواک_شاهی
کارگر زندانی، زندانی سیاسی آزاد باید گرد
Photo
زنده باد فاتحان ایستاده!

👈پست اینستاگرامی #سپیده_رشنو: با سامان داشتیم می‌زدیم‌ بیرون که راه بیفتیم سمت خرم‌آباد. سامان گفت : «پس شال نمیاری؟» گفتم نه. گفت: «اون‌جا تهران نیست، ایرج (پدرم) قاطی می‌کنه، با دلخوری میندازی سرت.» با نیشِ بازی گفتم «زن، زندگی، آزادی» که فقط برای تهران نیست. گفت: «مِه کاری وات نارم، خوت دونی و ایرج.» بعد از یازده ماه داشتم می‌رفتم خانهٔ پدری. چرا یازده ماه؟ چند ماهیش آن روزهای قبل از خبرِ تعلیقِ دانشگاه بود. ایرج فکر می‌کرد دخترش سرش را زیر انداخته، توی تهران روسری سر می‌کند و دارد درسش را می‌خواند. اصلاً به همین خاطر بود که با برگشتن به تهران بعد بازداشت اول موافقت کرده‌بود. که دخترش نه تنها سر نکرده‌بود، قید دانشگاه و درس خواندن را هم زده‌بود و آن حالت قهریِ خانواده را هم به جان خریده‌بود. بخش دومِ این یازده ماه برمی‌گردد به پروند‌ه‌‌ی دومی که فی‌الفور بعد از خبر تعلیق دانشگاه ساخته‌شد و ممنوع‌الخروجی از تهران تا حالا. شب رسیدیم. پدرم حمام بود. چند بار رفتم جلوی درِ حمام صداش کردم. ادای پشه‌ی توی مهمونی را درآوردم که: «ایرج... ایرج... » جواب نداد. بعد یازده ماه هم‌چنان قهر بود. خونم تلخ شد و انگار که از آن خونِ تلخ به اندازهٔ بُزاقی نشت کرد توی دهانم که نمی‌شد قورتش داد. سامان توی اتاق‌خواب نشسته‌بود و مادرم جلوی تلویزیون. هر دو سکوت کرده‌بودند. از حمام که آمد بیرون پریدم و با همان لختی، پوستِ خیسش را بغل کردم. لاغریِ میانسالی نشست توی بغلم.‌ ریش‌های سیاهِ حنا هندی گذاشته‌اش و کله‌ی سفیدش از هفت فرسخی داد می‌زد که هم‌چنان زندگی را دوست دارد و نمی‌خواهد سفیدیِ سال‌های زحمت از سر تا ریشش بنشیند. یک سال دوری و دلتنگی و رفتن توی نقشِ پشه، نیشش را باز کرد. راند اول به خیر گذشت. یعنی اصلاً نفهمیده بود کله‌ی من تهران تا خرم‌آباد را چه شکلی آمده. عصبانیتِ تا این‌جاش هم برای همهٔ تیترهایی بود که در شبکه‌ها دیده‌بود یا چیزهایی که مادرم ازش قایم کرده‌بود و از دهن همسایه و آشنا شنیده‌بود. فرداش از خانه می‌زدیم بیرون که برویم خانه‌ی مادربزرگم که توی روستا بود. مادرم گفت: «هوا سرده، یک کلاهی بپوش که سرما نخوری.» گردن کج کردم و خندیدم که نترس ملوک، چیزی نمی‌شه. رفتیم خانه‌ی مادربزرگم. همسایه‌‌ها با دهان باز و بعضاً لبخند زُل می‌زدند. کمی توی تخمِ چشمِ روستا چرخیدیم، به مادربزرگ سری زدیم و برگشتیم. برگشتیم و پدرم دم خانه بود. داشت با ماسه و شن و بیل ور می‌رفت. به رد چشمش که خوردیم، چشم تنگ کرد و نگاه تیز. عصبانیت دهانش را خط صافی بدل کرده‌بود. سوت راند سخت زده‌شد. داد زد سر مادرم که تو بلد نیستی به بچه‌ات بگی چطور لباس بپوشه؟ گفتم به خودم بگو. دوباره رو به مادرم داد زد یعنی تو نمی‌فهمی این‌جا روستاست و ما آبرو داریم؟ دو نفر از همسایه‌ها روی پشت‌بام بودند و شاهد دعوا. گفتم چرا به خودم نمی‌گی؟ بابام یک تهدیدی کرد رو به مادرم که بهش بگو یک چیزی بندازه روی سرش. ایرجِ شاکی بود. دوباره پشه شدم تا قبح دعوا بریزد و بقیهٔ سکانس دعوا توی خانه اکشن بخورد. شب هم قهر بود. هم با من، هم با مادرم. یک بار دیگر هم دعوا شد، بحث شد اما چیزی برای همیشه عوض شده‌بود. پذیرفته؟ نمی‌دانم. ولی دیگر می‌داند که چیزی نمی‌تواند جلوی من را بگیرد. این‌جا «دست‌به‌زانو»ست. ساد‌ه‌ روستایی در ده کیلومتریِ مرکز شهر خرم‌آباد. جایی که در مدرسهٔ دو کلاسه‌اش اولین اِنشایم را خواندم. جایی که تونلِ حجاب‌بان ندارد اما مرد‌ها و حتی خود زن‌ها، به سفت روسری‌ بستنِ زن‌ها عادت کرده‌اند. شبیه مادرم که می‌گوید احساس می‌کنم لختم. می‌گویم اولش همین‌طوری است. آدم احساس می‌کند پوست سرش باد می‌خورد بعد کم کم عادت می‌کنی. کاش مردهای همین روستا یک روز روسروی بپوشند تا شاخ دربیاورند که چرا این پارچه باید دور سرشان باشد. این‌جا دست به زانوست و گل‌افشانِ پنجم همان کوچه‌ایست که زن ۲۳ ساله‌‌ای در تاریکیِ شب با عرقِ سردی پشت گردنش از آن دوید برای آینده‌ای که یک مِه غلیظ بود. دوید برای سرزمینِ مقدسِ فردیت. که یا باید می‌ماند و تبدیل به هیئتِ زندگیِ از دست رفته‌ی غم‌انگیزی می‌شد یا می‌رفت برای زندگی و همه‌ی خسارتِ رفتن را به جان می‌خرید. این‌جا همان کوچه است و حالا زنی ۲۹ ساله بازگشته با حقیقتی که دیگر نمی‌خواهد از کسی پنهانش کند. بی این که بدود، بی این که فرار کند و بی این که بیمِ روبرو شدن داشته باشد. بازگشته تا بر چهرهٔ زادگاهش، بر چهره‌ی روستا بنویسد زنده‌باد همه‌ی سدهایی که شکستند و زنده‌باد همه‌ی سد شکنان. بنویسد زنده باد فاتحانِ ایستاده بر سدها، زنده‌باد ویداها...

#ژن_ژیان_ئازادی
#زن_زندگی_آزادی
#زن_انقلاب_رهایی
#رهایی_زن_رهایی_جامعه
#سرنگونی_انقلابی
🔸مریم شکرانی، خبرنگار روزنامه شرق، درباره نتیجه بررسی «میدانی» خود از نحوه گزارش «کشف حجاب»، به نقل از چند پلیس راهنمایی و رانندگی نوشته که تعداد نه چندان زیادی #دوربین_شهری سفیدرنگ در سطح تهران نصب شده که از «چین» وارد شده‌اند و «نسبت به دوربین‌های قدیمی شهری، کیفیت بالاتری دارند».

🔸او با این حال به نقل از همین پلیس‌ها، در توئیتر اضافه کرده که «کیفیت این دوربین‌ها در حد چهره‌نگاری نیست و در حد ثبت پلاک خودرو آن هم نه از فاصله دور کارایی دارند.»

🔸مقام‌های جمهوری اسلامی در هفته‌های اخیر بارها تهدید کرده‌اند که چهره افراد بی‌اعتنا به #حجاب_اجباری، توسط دوربین‌های شهری ثبت شده و آنها با جریمه‌های سنگین مواجه می‌شوند.

#زن_زندگی_آزادی
#رهایی_زن_رهایی_جامعه
#نه_به_حجاب_اجباری
#اعتصابات_سراسری
#ژن_ژیان_ئازادی
#توماج_صالحی
#نیکاشاکرمی_میلان_حقیقی_
#تخریب_دوربین_های_مداربسته

https://t.me/+f2d8XXh6XVEzZGY0
#بهمن_معروفی اهل شهر #اشنویە توسط اطلاعات رژیم دستگیر و زیر #شکنجە این نهاد سرکوبگر کشته شد. جمهوری اسلامی همزمان با سیاست اعدام در سطح سراسری سیاست کشتار زیر شکنجه را در #شهرهای_کردستان پیش می‌برد. در روزهای گذشته #شهریار_عادلی در #سردشت و شادمان_احمدی در #دهگلان زیر شکنجه‌ی جانیان جمهوری اسلامی جانباخته‌اند و #محمد_حاجی‌‌_رسول‌_پور در #بوکان به کما رفته است. بهمن معروفی #سومین جانباخته‌ی راه آزادی و برابری در زیر شکنجه‌های سرکوبگران رژیم است.

#قیام_علیه_اعدام
#نه_به_شکنجه
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
#مقاومت_زندگی_است
#رهایی_از_بردگی_است